من دیگه اسباب کشی کردم رفتم یه وب دیگه ساختم... ناسلامتی دیگه دبیرستانیم باید یه تغییر تحولی بدم واسه ی خودم و وبلاگم... لطفا اسمم و آدرسم رو توی لینک دونیتون عوض کنین
مرررررررسییییییی![]()
چطور مطورین؟؟
ببخشید این چند روز حسابی سرم گرمه
ایشالا سعی می کنم زود به زود آپ کنم
دیگه چه خبرا؟ ما که حسابی داریم خوش می گذرونیم. پریروز مهمون داشتیم اساسی
بسیار بسیار کیفولیدیم
دختر خاله ی مامانم و خانواده شون اومده بودن
خیلی خوش گذشت. از اولی که اومدن تا وقتی که می خواستن برن من با دختراشون تو اتاقم تا دلتون بخواد گپ زدیم و خندیدیم
دیروزم رفتیم فشم مامانی جونمو گردوندیم و اومدیم خونه. یه چند تا هم غنچه گل شقایق واسه مامانی جونم چیدم و دادم بهشون
خیلی خوششون اومد![]()
چرا اینقد حرفام کم شد ! همیشه یه عالمه فک می زدم
از وقتی که مامانی اومدن حسابی داره خوش می گذزه بهمون
ولی هر چی به مخم فشار میارم که یادم بیاد چه کارا کردیم نمیاد که نمیاد!!!
دیگه همین
حرف دیگه ای یادم نمیاد!
سلااااااام. چطور مطورین؟؟؟؟ من که امروز خیلی خیلی خیلی شاد و پر انرژیم چون قراره مامانی جونِ از گل بهترم بیان ایننننجااااااااااااااا و من از این بابت واقعا خوشحالم
اصلا فکرشو نمی کردم دیگه بخوان بیان اینجا. پریروزا با مامانم داشتیم با هم در مورد مامانیم (مامانِ مامانم) حرف می زدیم و قربون صدقه شون می رفتیم که یــهـو مامانی جونم زنگ زدن و گفتن می خوان بیان ایــنـجــا. ما هم از خدامون گفتیم آآآآآآآآآآخخخخخخخخ جــــــــــووووونننننن بالاخره به آرزومون رسیدیم
چون مامانی هیچ وقت حاظر نبودن بیان تهرون... خلاصه کلللی ابراز احساسات کردیم
واقعا باورمون نمی شد بیان
خلاصه حسابی ذوقیدیم... من که دیگه از وقتی که شنیدم، شبا از فرط هیجان خوابم نـمی بره!
وووواااای خــدا جــونم واقـعا متشــکرم که بـزرگ تـریـن و بــهتـریـن آرزومـو برآورده کــردی![]()
هـنـوز هـم کـه هـنـوزه تـو پوسـت خـودم نـمـی گنـجــم......!!!
دیروز زنگ زدیم به این تلفن گویا ها که لالایی و قصه و فال و طالع بینی و از این جور چیزا تعریف میکنن. زدیم روی جشن تولدش. اینقدر خنده دار بود که نگو و نپرس. حیلی با مزه بود. بندری هم می خوند !!!
دیشب، وقتی همه خواب بودیم، صدای ترمز یه ماشینی اومد و یه خانوم و آقایی پیاده شدن و به قصد کشت همدیگه رو می زدن و بد و بیراه می گفتن......!!!
مام مث برره ای ها پای پنجره داشتیم کتک کاریاشونو نگا می کردیم !
خوب نمی دونستیم جریان از چه قراره. فقط من چون از قبلش بیدار بودم داشتم به مامان اینا توضیح می دادم که جریان از چه قراره که نترسن چون همه شون از خواب پریده بودن... خدا بگم چیکارشون کنه.... بد خواب شدیم.... رفتم پای کامی یه خورده سرگرم بشم یادم بره. تا ساعت چهار پای کامی بودم. دیگه از آخری داشتم تو چرت سِرچ می کردم! امروز صبحم که کارگر داشتیم منم به خودم اجازه دادم تا ساعت ۱۱ خوابیدم!
سابقه نداشت.......!!!
فعلا ![]()

