تبليغاتX
شبدر چهار برگ

                           
                           

         
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت |
روی مبل نشسته بود و پشت سر هم سیگار می کشید . صدای اس ام اس تلفن همراهش بلند شد و با اکراه شروع به خواتدن پیام تازه وارد کرد . با خودش گفت : وای ! دیگه حوصله ی من رو سر برده انقدر که هر روز اس ام اس می زنه ! طرفدارام کم بودن ، اینم اضافه شده ! یکی نیست بهش بگه : " خب بابا جان وقتی جواب اس ام اس هات رو نمی دم ، یعنی این که سرم شلوغه ! "
توی ذهنش باور های همیشگی خودش رو مرور کرد : ... من آدم خیلی بزرگی هستم و سرشناس ... همه مردم آرزو دارن من جواب سلام شون رو بدم ... خیلی بهم توجه می شه ... باید هم بشه ! کم کسی نیستم ... یک شخصیت هنرمند و فرهنگی ... ! خیلی طرفدار دارم . دور و برم هم پره از آدمای مهم و درست و حسابی . اون وقت این ادم بیکار ، چند ساله که سریش شده و می گه دوستت دارم ... ! دوره و زمونه ای شده ها ! یکی نیست بهش بگه : " بد بخت ، با این همه آدم با کلاس که دور و برم هستن و روزی صد با برام می میرن ، کی دیگه به تو توجه می کنه ؟! "
عقربه بزرگ ساعت دیواری داشت برای پنجمین بار از عدد 12 می گذشت که تلفن همراهش زنگ خورد . بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت ok و ... از خانه خارج شد . برای صدمین بار ، اس ام اس را بی جواب گذاشت و ذهنش پرواز کرد به مهمانی با شکوهی که قرار بود چند ساعت دیگر به افتخارش بر پا شود . با خودش زمزمه می کرد : آدم سرشناس بودن این خوبی ها رو هم داره !
30 سال بعد
خسته و درمانده نشسته بود روی مبل فرسوده ای و با دست های لرزان ، سیگار میکشد و با بی تفاوتی به تبلیغات تلوزیون چشم دوخته بود .
تبلیغ تلفن همراه بود ... صدای اس ام اس ، از جا بلندش کرد . بعد از مدت ها ، براش اس ام اس آمده بود ! رفت و همراهش را برداشت اما ... صدای تبلیغ تلوزیون بود نه همراه او ... ! یک دفعه خیالش پرواز کرد به سال ها پیش ... چه دوستی خالصی را از دست داده بود به خاطر غرور و خود بزرگ بینی ! چه فریبی خورده بود از این همه چاپلوسی دغل دوستان گرد شیرینی ! چه راهت ، جوانی کرده بود و دار و ندارش را به باد داده بود و حالا ... هیچ کس نگاهش نمی کرد که هیچ ، به زور جواب سلامش را می دادند و ... آن پرنده مهر ، بعد از سال های سال صبوری ، طاقش طاق شده بود و کوچ کرده بود به سویی دیگر ! با خودش گفت : " کاشکی فقط یک بار هم که شده من رو به یاد بیاره و فقط یک اس ام اس بهم بزنه ! فقط یک اس ام اس خیلی کوتاه !!! "

نقل از مجله ی موفقیت
+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت |

سلاااااااااااااااااااااام. خوبین؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود . خیلی وقت بود می خواستم بیام اما مثل همیشه باز مطلبی نداشتم ، تا این که ...

بادبادک جون به من خبر داد که برام یک قالب وبلاگ درست کرده . من قبلا بهشون گفته بودم که خیلی دوست دارم یک قالب وبلاگ قشنگی داشته باشم ، اما فکرشم نمی کردم که یک همچین کاری بکنن و من واقعا غافلگیر شدم و جای این هستش که واقا یک تشکر کله گنده ای ازشون بکنم که زحمت کشیدن و یک همچین قالب خوشگل و با سلیقه ای برام طراحی کردن و یک معذرت خواهی ای هم بدهکارم که دیر اقدام به تشکر از بابت این قالب زیبا کردم.

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1386/12/24 و ساعت |
سلااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان

خیلی دلم برای خاطره نویسی تنگ شده بود، همینطور برای شما
می دونین که چرا من این قدر دیر کردم؟
برای این که ما مشغول اسباب کشی بودیم.هر وقتی که مهمون داشتیم، می گریختن از دست پله های ما !  اصلا خودمون هم خسته شده بودیم.خلاصه بعد از این همه دنگ و فنگ و بعد از سه ماه انتظار توانستیم خونه ی مورد نظرمون رو پیدا کنیم.ما تقریبا سه ماهه که داریم توی این خونمون زندگی می کنیم.
دقیقا روز اسباب کشی ما مسافر بودیم برای این که بعد از این همه کارتون کردن وسایل بریم و یک استراحتی بکنیم..من که همش روز اسباب کشی لحظه شماری می کردم که ساعت سه بعد از ظهر بشه و بریم فرود گاه. واااااای خدایا چه صحنه ای بود موقعی که اسباب ها رو از خونه بردن، خونه خیلی خالی شد و خیلی هم عوض شده بود به چشم من.  اصلا انگار که این خونه ی ما نیست، آخه موقعی ما این خونه رو گرفتیم که بچه بودیم.خلاصه لحظه ی رفتن به فرود گاه خیلی بهتمون زده بود، چون فکر این رو می کردیم که دیگه وقتی بر می گردیم،این خونه نمی ریم؛ می ریم خونه ی جدید و اون لحظه ای که که ما داشتیم می رفتیم، دلم برای اون خونمون خیلی تنگ شده بود. ولی خوب از یک طرف هم خوش حال بودیم (پله ها) چون هر وقتی که بر می گشتیم از مسافرت، حالمون گرفته می شد که باید چمدان ها و ساک های سنگین رو از 64 تا پله ببریم بالا.  خلاصه رفتیم کرمان اما بدون این که حتی به یکی از فامیلامون بگیم. آخه می خواستیم سورپرایزشون بکنیم. خلاصه خیلی هیجان انگیز بود لحظه ای که داشتیم می رفتیم به طرف خونه ی مامانیم(مامان مامانم) (کرمان) لحظه ای که رسیدیم دم در خونه وقتی که زنگ رو زدیمف گوشی رو برداشتن و گفتن:«کیه؟».........گفتیم:«باز کنین»
خیلی صدامون براشون عجیب بود. وقتی که اومدن دیدن   واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ما اومدیم کرمان و همه ی فک و فامیل اونجا بودن خیلی بهتشون زده بود که ما اومدیم. اتفاقا اون روز، روز عید مبعث حضرت رسول اکرم(ص) بود وخیلی خیلی خیلی هیجان انگیز بود و همه جمعشون جمع بود.
وای خدای من همین الآن که حرف کرمان شد،نمی دونم چرا یهویی هوایی شدم!
خلاصه...
بعد از این که یک هفته رو کرمان سر کردیم اومدیم تهران و تازه شروع کردیم کارتون ها رو باز کردن و بعد از این همچینی بگی نگی خونمون شکلی گرفت، تصمیم گرفتیم که بریم مشهد؛ هم از نظر این که عروسی پسر داییم بود و هم از نظر این که دلمون تنگ شده بود برای مشهد. ولی بابام نتونستن بیان چون خیلی کار داشتن حتی کرمان هم نیومدن! خلاصه...
یک هفته هم اون جا موندیم و اومدیم تهران. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. و بعد هم که ماه مبارک رمضان شد و مشغول بودیم و بعد از ماه مبارک رمضان، مامانیم بعد از یازده سال اومدن تهران.
آخه چون خونه ی قبلی مون پله زیاد داشت نمی تونستن بیان. خدا رو شکر که اومدن . مامانی اومدن اما فقط دو هفته موندن . خیلی کم بود ولی خیلی خوش گذشت و همش می بردیمشون بیرون . وقتی که مامانی تصمیم گرفتن که برن ما خیلی دلخور شدیم و وقتی هم که بلیط گرفتن و لحظه ی رفتنشون فرا رسیده بود بغض گلومونو گرفته بود ....... وقتی هم که رفتن اینقدر گریه کردیم که حتی یک لحظه هم آروم نمی گرفتیم . همون موقع مغرب هم شده بود و یاد مامانی افتادیم و زدیم زیر گریه و خیلی دلمون براشون تنگ شد .
اون شب من که اصلا دلم نمی اومد که جای مامانی بخوابم وگرنه دوباره خاطره هام برام زنده می شد ......
مامانی قول دادن که زود بیان پیشمون و حسسسسسسسسسسسسسسابی بمونن . خدا کنه زودتر اون روز برسه .

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1386/08/26 و ساعت |

 

سلام به هم بلاگی های خووووووووووبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببم. خیلی دلم برای مطلب نوشتن و نخسوزن( مخصوصا !) شما تنگ شده بود. من فقط اومدم یه مطلب بنویسم و برم تا بعد از امتحانام. این روزا خیلی سرم شلوغه . تازه همین امروز وقت کردم مطلبمو بنویسم. اول که قصد داشتم مطلب آناستازیا ی واقعی رو آپ کنم که همون روزی که می خواستم آپ کنم تلویزیون زحمت کشید و تمام قضیه رو لو داد.زیاد سرتونو درد نمیارم و می رم سر اصل مطلب...

براي امروز هم چند تا مطلب كوتاه براتون انتخاب كردم كه اميدوارم خوشتون بياد:

کسایی که به آسونی هیپنوتیزم می شن دچار ضعف اراده هستن!

در حقیقت کسایی که ضعف اراده دارن یعنی تسلیم پذیرن، دیر تر از همه هیپنوتیزم می شن.

کسایی که می تونن به آسونی افکار خودشون رو در یک جهت متمرکز کنن، هوش زیادی دارن و اینا راحت تر هیپنوتیزم می شن.

عقیده ی نا درست دیگه این هست که اشخاص بر خلاف تمایل خودشون در حالتی نا آگاه هیپنوتیزم می شن، هیپنوتیزم بدون همکاری طرف مقابل امکان پذیر نیست، همچنین امکان نداره کسی رو که در حالت خواب مغناطیسی هست وادار به اعمالی کرد که با کارای همیشگی و عادیش تضاد داره.

موشا کشتی رو که قراره غرق بشه ترک می کنن!

موشا از روی غریزه کشتی در حال غرق شدنو  ترک می کنن، اما احتمالا انبار محل زندگی خودشونو زمانی ترک می کنن که کشتی صدمه دیده باشه و آب توی انبارا نفوذ کنه.

هجوم موشا به عرشه ی کشتی ممکنه ملاحانو متوجه خطر در کشتی کنه، همچنین موشا نسبت به لرزشای ضعیف زمین یا ریزش نا چیز گچ بسیار حساسن. به همین دلیل این عقیده قدیمی که موشا از پیش متوجه ریزش خونه ها می شه ممکنه صحت داشته باشه.

اختراع چتر

در قدیم از چتر نه به عنوان وسیله ای برای محافظت از بارون بلکه برای محافظت از آفتاب استفاده می شه. سنگ نگاره هایی در مصر و یونان بیزانس پیدا شده که این نوع استفاده از چتر رو نشون می ده.

نخستین بار در اروپای قرن شونزدهم به جای این که چتر از ابریشم ساخته شه از چرم روغنزده و مواد ضد آب دیگه ساخته شه.

اوایل فقط خانما چتر به دست می گرفتن. جوناس هانی در 1750 نخستین کسی بود که جرات استفاده از چتر رو به خودش داد، البته با تحمل متلکا و زخم زبونای بسیار.

آیا سیندرلا کفشای شیشه ای به پا می کرد؟

در نخستین روایت داستان محبوب کودکا سیندرلا اومده که سیندرلا دمپاییایی از جنس خز قائم سفید بر پا داشته و کلمه ی اصلی اون می شه  pantoufles en vair

در قرن 14 کلمه ی vair نا شناخته بود و زمانی که داستان در 1697 باز نویسی شد کلمه به verre مبدل شد که معمای شیشه رو می ده.

بنا بر این در روایات دیگه که از این قصه نوشته شد، کفشای سیندرلا شیشه ای شد.

قصه ی سیندرلا از ادبیات عام سر چشمه گرفته و حدود 500 روایت از اون موجوده، در این روایات کفشا گاه از جنس طلا، نقره گاه مزین به جواهراتن.

این قصه نه فقط در اروپا بلکه در مشرق زمین هم وجود داره، یکی از معروفترین روایات آن متعلق به چین و قرن نهم میلادیه.

اينم از دانستنيها ! خوب فعلا خدا نگهدار تا بعد از امتحانات !

 

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1386/02/31 و ساعت |
 

  

 

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1385/10/21 و ساعت |
سه شنبه ی گذشته احمد پسر خاله ی من اومد اینجا. از وقتی که ما این خبر رو شنیدیم خییییییییلی خوشحال شدیم. راستی اینم من یادم رفته بود که بهتون بگم. ما وقتی که از کرمان میومدیم(قبل از باز شدن مدرسه ها) اسکوتر ها و یک ساک رو نیاوردیم. آخه وسایلمون زیاد بود. خلاصه ، احمد با ماشین اومد واسکوترهامونم آورد. من کلی ذوق زده شدم. وقتی که احمد  رسید تهران، اومد خونه ی ما. نمی دونین چقدر خوشحال شدیم.
ما معمولا جمعه ها ناهارمونو بیرون می خوریم . این دفعه خوشحال بودیم که احمد هم باهامون میاد ، ولی چون از دیروز  عصرش احمد رفته بود بیرون و کار داشت نتونست بیاد با ما بیرون. ما موقع ناهار رفتیم فرحزاد و ناهارمونو همونجا خوردیم. و بعد رفتیم پارک ملت. طبق معمول جمعه ها، مثل همیشه رفتیم به اردک ها غذا دادیم. اردک ها هم خیلی گرسنه  بودن ولی خدا رو شکر غذای کافی بهشون رسید.آخه ما یه عالمه چیز براشون برده بودیم. این دفعه بر خلاف اون جمعه که رفتیم برف نیومد. ولی برف یک خورده نشسته بود روی زمین. خلاصه. ما رفتیم و یک پیاده روی حسابی ای کردیم و وقتی که داشتیم بر می گشتیم چشممون به آقای عکاس افتاد. همون عکاس ها ی دوره گرد پارک رو می گم که مسافرا میان پیششون عکس می گیرن ! مامانمون گفتن که :بیایین ما هم  یک عکس یادگاری بگیریم که خاطره اش برامون بمونه.بابا می گفت:نه ، زشته خودمون که عکس میگیریم ،اما مامان می گفت:این عکس ها بامزه ترن و خاطره اش می مونه !  ما هم بدمون نیومد و رفتیم یک عکس گرفتیم. هیچ فکر نمی کردیم که عکسمون خوب بشه. وقتی که عکاس یک عکس گرفت  2دقیقه طول نکشید که با پرینترکوچولوش چاپش کرد. ما ها خیلی توی عکسمون خوب افتاده بودیم و یک خاطره ی خوب و شیرین و به یاد موندنی ای برامون موند.  تازه دایی جون هم زنگ زدن، گفتن میان تهران و من از خوشحالی بال در آوردم.شنبه شب دایی جون و خانمشون از شمال اومدن پیشمون .و ما خوشحالی مون چند برابر شد . اما جای ستاره جون خیلی خالی بود . اونا خیلی کم موندن و دیروز رفتن .حالام جاشون خیلی خالیه .

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/09/20 و ساعت |
در کرمان هنوز هم که هنوزه کلاس های قرآنی به سبک قدیم (مکتب) بر گذار می شه که به معلم این کلاس ملا می گن. پسر دایی من دو سه سال پیش به یکی از این کلاسها می رفت. ما هم تابستون دو سال پیش که کرمان بودیم رفتیم ملا . البته کلاسهایی هم بود که زنگ تفریحش برای بچه ها کارتون میذاشتن و حیاطشم تاب و سرسره داشت. اما ما دوست داشتیم بریم ملا . اونجا بچه ها ۲۰-۳۰ نفر بودن . ما معلممون رو ملا سالاری صدا می کردیم. چون فامیلش این بود.
وای که چقدر به ما خوش می گذشت.من صبح ساعت ۱۰ می رفتم کلاس و ساعت ۱۲ دائی جون می اومدن دنبالمون . وقتی که می رسیدم خونه ی مامانیم ، یکراست می رفتم و قرآن می خوندم که فرداش می رم ملا ، بلد باشم . اون روزا خیلی به من خوش می گذشت . آخه کرمان حال وهوای خودشو داره و تهران هم حال و هوای خودش . وای که چقدر خوش می گذشت . همه مون قرآن می خوندیم و وقتی اشکالی داشتیم به ملا می گفتیم . معلممون هم مسن بود . اونجا یک معلم دیگه هم بود که خیلی خیلی پیر بود و اسمش ملا ترکه ای بود! بچه های شلوغ و شیطون می بایست در کلاس ملا ترکه ای باشن و وقتی که کسی از بچه های کلاس ما شیطونی می کرد می فرستادنش پیش ملا ترکه ای!
وقتی ملا ترکه ای عصبانی می شد با یه ترکه دراز می زدشون .
این عکسی که می بینین خونه ی ملا سالاریه و اونهم اتاق ملا ترکه ایه . آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یادش به خیر !
راستی مامانمم یه خاطره ی خیلی عجیب  از ملا سالاری داره که مربوط به۲۰ سال قبل میشه . مامان قول داده این خاطره رو تو وبلاگش بنویسه.

    


 

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت |